میای؟ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:56
میگفت چرا میخوای خودتو از لذت ارتباط برقرار کردن با آدما محروم کنی؟ لذت؟ فکر نکنم. فقط وقتایی که یه نفر و پیدا میکنم که شبیمه دلم میخواد بندازمش تو جیبمو ببرم سیاره نارنجیم.
بگرد و پیدا کن - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:36
امروز از ۱۰صب تا ۸ شب رفتم سرکار و با پولش تونستمپک قلموی جدید بخرم !حس نهفته ای دارم.دونقطه پرانتز!
وات هپن فور یو - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:36
وقتی یکی داره از درد دندون بگای سگ میرهبهتر از شما میدونه که باید بره دکتر و اگه نمیره حتما پولشو ندارهپس انقد راهکارای علمی ندین که خدای نکرده مختون نترکه!
دلقک دماغ قرمز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:36
امروز رفتم پشت در کتابخونه دانشگاه نشستم و گریه کردم.انقد که بتونم سرکلاس بشینمولی سرکلاسم انقد فین کردم و دماغمو با دست رنگیم پاک کردمکه شبیه دلقکا شدم.
از روزهای سرد.. ها ... ها.. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:36
برام کامنت گذاشته بود چته!ولی خصوصی بود و نمیشد جواب داد.ولی به خودم چی؟به خودمم نمیتونم جواب بدم که چمه؟
لبخند - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 11:32
عشق همون چشمای خسته س همون دستای سرد و پینه بسته س عشق همون مهر مادری بود توطعم خوب یه ناهار سرسری بود.
نامرئی - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 11:32
نوشته بود کاش با آدم جوری رفتار کنند که انگار مُرده ای!فکر میکنم لویی وقتی این را مینوشت تنها بود و گوشه ی اتاق مستطیلیش نشسته بود و اصلا هم دلش نمیخواست دستهایش را دراز کند تا چیزی را نجات دهد . میخ
نگاه - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 11:32
ه من گف تو ی تیکه اشغالی ک شور همه چیو در میاریشور دوست داشتن و شور نفرتو
همین - تاریخ: 1398/3/27 ساعت: 11:32
بعضی وقتها کسایی که کنارت گذاشتن ، یا حتی کنارشون گذاشتی دوباره سر راهت قرار میگیرن تا مشخص شه هنوزم همون قدر احمقی؟!#پدر_خوانده
رقص دستها روی میله ها - تاریخ: 1397/2/11 ساعت: 0:27
غذای سوخته ای که ته قابلمه سیاهش اشک تفت داده ام، حالا بوی جنازه میدهد! فردا کودکم بیدار نخواهد شد.
خودمان هم - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:16
غرورمان در چرخش بیهوده ی زمین و زمان له شد..
/// - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:16
این زندگی نیست تجربه مردن است و من همیشه فکر میکنم به مراسم ختم خود دعوت شده ام #بوکفسکی
من لبخند میزنم ... به تو :) - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:16
20 سال شدن درد داشت.. درد فهمیدن فهمیدن درد اما زندگیم خیلی قشنگتر و بهتر از قبلتر ها شده است. و حالا این من هستم که زندگی را دو دستی چسبیده هم. برای امروز فردا و شاید فرداها
خیانت قشنگیست - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:16
تو رهایم کردی و من به آغوش هزار گریه رفتم..
ما هیچکاره ایم. - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:16
غمگین ترین جای زندگی آنجاییست که ما بیشتر دلتنگ خاطره هایی میشویم که نساخته ایم.
یک تُ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
تلفن را گذاشته ام روی قلبمشماره ام را بگیردوباره زنده ام کن..
من مرده ام و تو نمی دانی..تو نمیخواهی که بدانی.. - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
گاهی نمیشود.. گاهی باید نادیده گرفت این بار خودت را.. خودت را ب حال خودش بگذاری داد بزنی: لعنتی هر غلطی که دلت میخواهد کن، گورت را گم کن.. گاهی از جلوی آینه رد شو و نفهم که چقدر پیر شده ای.. گاهی گیج شو کیف پولت را همه جا جابگذار بعد بگو بدرک گاهی دندانهایت را مسواک نکن. گاهی آینده ات را با تمام زور...
نقطه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
دیوانه شده بود سیگارش را دود کرد حلقه شد دور گردنش..
آلزایمر - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
کاشی بین این همه چاله چوله تو زندگیم یه شکافم بین مغزم ب وجود می اومد:)
همین شاید.. - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:50
همین ک مس سگ دوییدیم دنبال غرورمون ینی بی غروریم. تو هر کاملی ی نقصی هس. تو هر چشمی ی اشکی تو هر دردی ی دردتری تو همه ی ارزوهای منم نرسیدنی.. ♥ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 20:47 توسط سُمی: